نوشته شده توسط : حمید عامری




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/۱۱/٤ | نظرات ()
نوشته شده توسط : حمید عامری

بغضم شبیه بچه ای که
ول کرده دست مادرش رو
توی چشام...
می پاشه از هم!

شاید همین اطراف باشی
اینجا همه شکل تو هستن
گریــــه نمی ذاره...،
ببینم

می دونم هر جایی که باشی
سردرگم و غمگین تر از من
میلرزه وحشت توی حرفات

حتی اگه یادم نباشی
مثل من و اون بچه آخر،
می پاشه
از
هم
بغض چشمات!


قدیمیا هر چی گفتن راس گفتن..
راس گفتن که از دل برود هر آنکه از دیده رود...
انقد پیش چشم ترانه نبودم و نبودم و نبودم... که دیگه توو دلش جایی ندارم،و این خیلی بده...، خیلی :(





:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/٩/٢٩ | نظرات ()
نوشته شده توسط : حمید عامری

تکرار مکرر و هر روزه سیاهی روزگار آدمو سیاه می کنه!
حتی اگه فقط به لفظ باشه
حتی اگه فقط شکل بهونه گیری های یه بچه نُنُر باشه
واقعا اینکار و می کنه!
رفته رفته زخم های خیالی واقعی میشن و حتی چرک می کنن!
و...
من و

به مرز شکسته ی بغض های مدام می رسونن.. جایی که جز غرق شدن راهی پیش رو نیست!

از دل و دماغ چیزی برام نمونده.. حتی نه اونقدی که بیام واسه در و دیوار این وبلاگ که روزانه...نه! ماهانه... نه! که حتی سالانه هم یه بازدید کننده نداره! درد و دل کنم!
اما تصمیم گرفتم بیشتر بنویسم..
چراشم نمیدونم! :))
چـــــــــــرا؟؟؟
----------------------------------------
چرا وقتی هیچی توی زندگی
سرجاش نیست، من سر جامم هنوز!
وقتی آرزو برام بی معنیه
تو چشای همه ناکامم هنوز!!

اینو میدونم اگه چیزی بخوام
مث آرزوی آب توو کربلاست!
خیلی وقته دیگه هیچی نمی خوام!
مادرم همش میگه: خدا نخواست!




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/٥/٥ | نظرات ()
نوشته شده توسط : حمید عامری

تا حالا بارها خودم و به سمت های مختلف پشت بام ها هل دادم! اما اصولا نه از این ور پشت بوم می افتم نه از اون ور.. شبیه این کشتیایی که هرگز غرق نمیشن حتی اگه سر و تهم بشم!!! بازم برمیگردم...
اما این لزوما به این معنی نیست که خنده هام معنی خنده بِدَن و گریه هام شوری گریه  داشته باشن!
همون قدر آدم تاریکی نیستم که آدم روشنی (هم!) نیستم!!!
کلا توضیحش سخته...، مث فهمیدنش!
اینم یه مصداقش:

یکی از روزای زندگی که ناخودآگاه کز می کنم توو خودم و بدون این که بفهمم چرا دلم میگیره...، روز تولدمه!!

نه... فهمیدم! نه.. می فهمم . نه... خواهم فهمید که چراااا

ایناها رو گفتم تا تلخیه زننده ی این دو سه خط شعر و به حساب حقیقت ها نذارید... :)))
همین

ابر و باد و مه و خورشید و فلک
توو شب و روز زندگیم ریدن!
منو هر سال توو همین روزا
یه قدم سمت مرگ هل میدن

روو سر و سرنوشت من هرروز
بیست و هفت ساله سنگ میباره
اینجوری که شناسنامم میگه
سن و سالم یکم ورم داره

بغض من گیره توو زمستونا
پشتِ سنگینیِ برفِ شادی سوز
گرد پیری نشسته رو موهام
اسم عامم ولی "جوونه" هنوز!

از یه جایی به بعد رویاهام
پشت درهای بسته جا موندن
مادرم راست میگه بی عرضم!
پدرم راست میگه": " تف بر من!"

.
.
.
22 خرداد هــــــــــــــــزار و سیصد و نود ودو





:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/٤/۱ | نظرات ()
نوشته شده توسط : حمید عامری

برگشتن ترانه بانو اونم بعد این همه وقت کلی ذوق داره :) کلییییییییی

هر چند تلخه ولی شیرینه :)

من با تموم خستگی هام و
با یک جهان اندوه دیرینه
مثل تموم قهوه ها تلخم
تلخم ولی تلخی که شیرینه

تویِ جهان بینیِّ من لبخند
حتی بدون علت آزاده
تفریحِ من تمرینِ خاموشیست
وقتی جواب زخم فریاد

من توو نبرد نابرابر با..؛
افسردگی ها زووود می میرم!!!
اما تا وقتی زندگی زوره
نه؛.. پشت غم سنگر نمی گیرم

از باغِ خشک و کال رویاهام
تا روزای خوبی که تقدیرن
واسه "رسیدن"...؛ اشتیاقم رو
می بینن و انگیزه می گیرن...

اما...

اما شبا رو صورتم لبخند
بی اختیار از رسم می افته
گم میشه چتری که توو چشمامه
بارون میشن بغضای نشکفته !!

توو سیل بی تابی تلف میشم
توو عمق اشکای مسلسل وار
هر شب دعای خیر می بافم:
"نفرین به هرچی زخم ناهنجار"

هر کس ببینه پُشت دنیامو
شاید نفهمه واسه چی زندم
مثل همه دیوونه ها من هم
دلخوش به این دیوونگی زندم!!




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/٢/٤ | نظرات ()