سلام...
نمی دونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه که سرشار از حرف باشید و دوس نداشته باشید بنویسید!!! شده پیش بیاد که حس کنید نوشتن بی فایدست!
تو نوشتن این کار من این تجربه رو حس... نه! لمس کردم!!!!...
از همون روز اول شکل گیریش روند تولدش یه روند منطقی و معقول نبود! منم خیلی اذیتش نکردم! گذاشتم خودش خودشو بگه... پس خیلی دنبال ارتباطات افقی و عمودی و مورب نباشید! خودم توو خونه صداش می کنم " تلخِ بی سر و ته..." چون واقعا همینه...
به قول احسان رعیت....، در راستای دغدغه این روزهام...
مجموعه ای از اتفاقات رکیک دنیای این روزهـــــــــــــای من... تقدیم به شما:
توو همین آبادی، لای این حرفای شیک
دلِ من لک میزنه ، واسه کارای رکیک
...............................................................
واسه آمپول بازی، روی اون چارپایه
واسه شورت مهشید!، دختر همسایه
واسه دزدیدن چیپس، از در بقالی
واسه گیرافتادن، دو سه روز حمالی
واسه دعوا سر کورس، با یه راننده پیر
پول بی گوشه بده...، بم بگه سخت نگیر!
دل من تنگ شده !
واسه دختر بازی ، لای شعرای سپید!
واسه دعوا سر هیچ، واسه کِیسای جدید
واسه صحبت از عشق ! ، شب به شب توو کافه ها
سر شام یواشکی ... ، زل زدن به لای پا
واسه یه سکس سبک ، مث لب توو ماشین
دو سه نخ الترالایت، وسط پمپ بنزین!
دل من تنگ شده !
واسه ریدن از عمد ، تووی نمره های خوب
واسه شب خوابی با، دخترای مرعوب
واسه ریش ظاهری، توو اداره سرکار
واسه ی وقت نماز، دو رکعت بالاجبار
واسه گشت ارشاد..، واسه سربازای داغ
خشم و شهوت توو وَن، امنیت توو اخلاق!
دل من تنگ شده...!
واسه یازده شب و روز، دلِ ازملت پُر!
واسه تعطیلیِ توپ! توی کاخ پاستور!
واسه گل توو فوتبال..، شادیای خط خطی!
واسه شوخی دستی، واسه شیث و نصرتی!
واسه اسکار کُشی، بین ارباب هنر!
واسه سهم ارشاد...، از شکوه اصغر
دل من تنگ شده
دل من....تنــــــــــــــــــــگ شده

برچسب ها :