بیست و هفت سال قبل از این

تا حالا بارها خودم و به سمت های مختلف پشت بام ها هل دادم! اما اصولا نه از این ور پشت بوم می افتم نه از اون ور.. شبیه این کشتیایی که هرگز غرق نمیشن حتی اگه سر و تهم بشم!!! بازم برمیگردم...
اما این لزوما به این معنی نیست که خنده هام معنی خنده بِدَن و گریه هام شوری گریه  داشته باشن!
همون قدر آدم تاریکی نیستم که آدم روشنی (هم!) نیستم!!!
کلا توضیحش سخته...، مث فهمیدنش!
اینم یه مصداقش:

یکی از روزای زندگی که ناخودآگاه کز می کنم توو خودم و بدون این که بفهمم چرا دلم میگیره...، روز تولدمه!!

نه... فهمیدم! نه.. می فهمم . نه... خواهم فهمید که چراااا

ایناها رو گفتم تا تلخیه زننده ی این دو سه خط شعر و به حساب حقیقت ها نذارید... :)))
همین

ابر و باد و مه و خورشید و فلک
توو شب و روز زندگیم ریدن!
منو هر سال توو همین روزا
یه قدم سمت مرگ هل میدن

روو سر و سرنوشت من هرروز
بیست و هفت ساله سنگ میباره
اینجوری که شناسنامم میگه
سن و سالم یکم ورم داره

بغض من گیره توو زمستونا
پشتِ سنگینیِ برفِ شادی سوز
گرد پیری نشسته رو موهام
اسم عامم ولی "جوونه" هنوز!

از یه جایی به بعد رویاهام
پشت درهای بسته جا موندن
مادرم راست میگه بی عرضم!
پدرم راست میگه": " تف بر من!"

.
.
.
22 خرداد هــــــــــــــــزار و سیصد و نود ودو


/ 2 نظر / 20 بازدید
جابر

دوست دارم حمید جون :) هر از گاهی میام کل شعرها رو میخونم و میرم